تبليغاتX
پرسه هاي دلواپسي


پرسه هاي دلواپسي

هنگامی که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگی به دعاوی انگليس در ماجراي ملی شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موعد مقرر به محل دادگاه رفت . در حالی که پيشاپيش جای نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگی هيات ايران روي صندلی نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا برای نماينده هيات انگليسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ؛ اما پيرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست . جلسه در حال آغاز بود و نماينده هيات انگليس روبروی دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلی خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد .

جلسه شروع شد و قاضی رسيدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماينده انگلستان نشسته ايد ؛ جای شما آن جاست . کم کم ماجرا داشت پيچيده می شد که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:
شما فكر می کنيد نمي دانيم صندلی ما کجاست و صندلی نماينده هيات انگليس کدام است ؟ نه جناب رئيس ! خوب مي دانيم جايمان کدام است . اما علت اينكه چند دقيقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر اين بود که دوستان بدانند بر جای ديگران نشستن يعنی چه ؟ سال های سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادی ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتی عميق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد ...


توضيح : عكس بالا ، امضاي دكتر محمد مصدق است ...

پي نوشت : دوباره ياد يك "اولين" افتادم !!

نگارش بیست و نهم اسفند 1390 توسط فرهاد| |

سلام جناب آقاي خاتمي (البته ميدونم كه شايد به ديوار سلام كنم جواب بشنوم ولي از شما ... !!!؟؟)

مي دانم و مي دانيم اين نامه رو هم مثل خيلي ديگه از نامه هايي كه برات نوشتم و نوشتيم نخواهي خوند ، فقط مي نويسم براي دل خودمون ... شايد خودمون براي خودمون چند تا لايك بگذاريم و چند تا پيام همدردي بين خودمون رد و بدل كنيم و كمي از غم سنگيني كه ديروز روي دلمون خوابوندي كم بشه (البته فقط شايد !!)

آقاي خاتمي عزيز! (نميدانم صفت هم عطف به ماسبق مي شود آيا !!؟؟) 14 سال هست مي شناسيمت (و شايد توهم شناخت داريم و هنوز نشناختيمت !!) به ما گفته بودن وزير ارشاد كابينه مير حسين موسوي بودي و حكايت مي كردند بعد از دوران نخست وزيري دكتر مصدق ، بهترين فضاي مطبوعاتي تاريخ ايران رو بوجود آورده بودي ... فقط همين -وزير در كابينه مير حسين موسوي بودن- ، خودش كلي اعتبار داشت براي اينكه متقاعد بشيم رئيس جمهور منتخب ما براي دوره هفتم انتخابات رئيس جمهوري تو هستي ؛ اينها فقط مقدمه اي بود براي دوست داشتن تو ؛ چهره ات كاريزمايي داشت كه فراموش شدني نيست و نخواهد بود ! مدل حرف زدنت هم با بقيه فرق داشت ؛ جدا از مفهوم و معنايي كه كلمات و جملاتت داشت ، صداقتي كه پشت چشمهايت مي ديديم ما رو به اين اطمينان رسوند كه بايد بهت راي بديم و برات رأي هم جمع كرديم (در حد توانايي هاي خودمون) و البته تا سال هاي بعد هم از انتخابي كه كرده بوديم پشيمون نشديم (با وجود اشتباهاتي كه ازت مي ديديم و همچنان در برابر منتقدانت موضع دفاعي مي گرفتيم و هزينه ها داديم ...)

آقاي خاتمي ! اين مقدمه طولاني رو نوشتم ؛ دليل بر اين نيست كه (حتي الان كه ديروز ، بسيار زياد با احساسات بچه هاي نسل دهه شصت بازي شد) بخوام بگم از رأي سال 76 و 80 و همه هزينه هايي كه براي دفاع از تو (يعني كسي كه واقعا بهش اعتقاد داشتيم) داديم پشيمون هستيم ؛ چون من و خيلي از دوستاني كه مثل من فكر مي كنند اعتقاد داريم كه اون انتخاب ، در زمان خودش انتخاب درستي بود ؛ بگذريم ... فقط خواستم تأكيد كنم و يادآوري ؛ كه خيلي دوست داشتني بودي و نماد خيلي اصلاحات ...

ولي ديروز رئيس جمهور سابق ... اصطلاح "سقوط قسطنطنيه" و اصطلاحاتي شبيه اون برام قابل لمس شد ...

ما سقوط كرديم ؛ از نظر ايدئولوژي ، از نظر نظريه پردازي ، از نظر قدرت ذهنيت پردازي مثبت ، از نظر حس اعتماد ... و اين حس اعتماد ، چيزي نبود كه به سادگي به دست آمده باشد و به زودي دوباره به دست آيد !

خاتمي ِ سابقاً عزيز ! كاش حدأقل براي آخرين باري كه منتظر يك موضع گيري حساس از طرف تو بوديم ؛ حدأقل در اين آخرين بار ، محكم و قاطع اعلام مي كردي بر اساس احساس وظيفه ملي يا به خاطر استفاده از حق طبيعي شهروندي (!!!) يا هر چيز ديگه اي مي خواي رأي بدي و حداقل ديروز خيال ما هم راحت بود و به دوستاني كه از ساعت حدود 3 بعدازظهر شروع به لجن مال كردن تو كرده بودن كاري نداشتيم ؛ و با اميد واهي دروغ پراكني سايت هاي خبري فارس و بي بي سي و ... (كه حدأقل اين بار از تو صادقانه تر برخورد كردند) توصيه به خويشتن داري و شكيبايي (تا لحظه اعلام رسمي از طرف سايت شخصي خودت يا صفحه فيسبوك شخصي خانم زهرا اشراقي) نمي كرديم .

جناب آقاي خاتمي !

برايم علامت سوال بود كه چرا براي حاكميتي كه ثابت كرده بود هيچ امتيازي به تو نخواهد داد پيش شرط تعيين كرده بودي !! شايد به اهدافي رسيدي كه مدنظر داشتي ...

آقاي رئيس جمهور اصلاحات ! ديروز رأي بعضي ها ضربه محكمي بود به دهان استكبار و البته رأي تو ضربه محكمي به شخصيت نسل من ؛ نسلي كه امروز هم ، همچنان مثل سال هاي قبل مورد سرزنش نسل هاي ديروز قرار گرفت ! مي داني به چه دليل ؟! به دليل اعتماد و اُميد چندين باره به "سيد محمد خاتمي" !!

امروز در جواب پيامك دوست نازنيني كه برام نوشته بود : "حافظه تاريخي ام قوي ست بنابراين او هنوز برايم عزيز است . او مرد ماندگار اصلاحات بوده و هست در همه پيچ ها و تنگناهاي تاريخي اش" نوشتم : "در مَثَل مناقشه نيست ؛ حكايت -گاو ده من شير- رو تو حتماً شنيدي ..." همين دوست عزيز هم ديروز در اوج هياهوي اخبار متناقض در مورد رأي دادن يا ندادن تو ، برام نوشته بود : "فرهاد عزيز ! سيدنا خاتمي رأي نداده ، نگران نباش برادر" ؛ امروز جواب اون پيامكش رو هم دادم ... "تا ديروز "سيٌدنا" بود و از امروز "سيٌد اونا" !!!

ديشب خيلي ها سخت خوابيدند ؛ مثل دوستي كه گفت من به سختي گريه مي كنم ولي امشب اشكم در اومد !!

من ديشب با ترانهء غم انگيز "گلايه" داريوش خوابم بُرد ؛ ذهنم هنگ كرده بود روي اون قسمت از شعر كه مي خوند ...

" ما را دگر از طعنه دشمن گله اي نيست ؛

هم عهد كه بستيم رفيقان بشكستند "

نگارش سیزدهم اسفند 1390 توسط فرهاد| |

مرا كسي نساخت ؛ مرا "فرهاد" ساخت ... كودك گستاخ و بازيگوشي كه آنچنان تحت تأثير انديشه هاي معلم شهيد ، دكتر علي شريعتي ست كه روزي كه مي خواست نامي براي نوشتن در دنياي مجازي براي خودش انتخاب كند ، باز تحت تاثير انديشه هاي همان مرد بزرگ ، "آن كودك گستاخ و بازيگوش" را از متن يكي از زيباترين دستونشته هاي علي شريعتي ربود و در چنين روزي در 8 سال قبل ؛ بدون اجازه از كسي ، بدون هيچ چشمداشتي ، بدون هيچ دورنمايي ،‌ بدون داشتن اميدي براي رسيدن به هشتمين سالگرد وبلاگ نويسي ... و البته بدون پيش بيني در مورد اينكه روزگاري برسد كه چندين دوست صميمي از دل همين فضايي كه مجازي بود (و حالا از دنياي واقعي خيلي ها ، واقعي تر هست ...) پيدا مي كند ؛ و فقط و فقط براي نوشتن ، براي اعتراض كردن ، براي صداي ديگران بودن و براي خيلي چيزهاي ديگر كه خودش مي خواست مرا ساخت ...

پي نوشت : امروز ؛ هفتم آذر ، سالگرد تولد اولين وبلاگ من هست با عنوان "آن كودك گستاخ و بازيگوش"
آن كودك گستاخ و بازيگوش تنها چند ماه پس از تولد ، به تيغ سانسور آناني كه قدرت تحمل شنيدن صداي مخالف را نداشتند محكوم به سكوتي اجباري شد و بلافاصله وبلاگ "گستاخ" با همان قلم ، با همان قالب ، با همان تفكر ... و به پشتگرمي همان دوستان ساخته شد كه بعد از چند سال سرنوشت مشابه وبلاگ همزادش رو داشت و هنوز در حالت اغما هست !!!
كنار اومدن با فضاي وبلاگ نويسي سايت بلاگفا اونقدر برام سخت هست كه هرگز نتونستم تراوشات ذهني كه براي نوشتن تو وبلاگ قبلي خودمو داشتم رو تو نوشته هاي اين وبلاگ جديد بروز بدم ؛ ولي به هر حال "پرسه هاي دلواپسي هم بهانه اي هست براي نوشتن ... براي يادآوري خاطرات ... و براي داشتن دوستان !!
ياد كردن از دوستان خيلي برام سخت هست چون مي ترسم بعضي ها ( كه حتي شايد الآن ديگه خواننده اين وبلاگ هم نباشن) از قلم ناتوان من جا بيفتن ؛ اما ... نام استاد هرمز مميزي و آرمان آريايي رو نميشه اينجا ننوشت ؛‌ چون روح نوشته هام شايد بره يه جاي ديگه ...
ضمناً هووي وبلاگستان رو هم همه مي شناسن !!! بيشتر وقتها تو اين ماهها اونجا هستم ...

نگارش هفتم آذر 1390 توسط فرهاد| |

ديروز آن همرزم جبهه هايت مي خواند : "ممد نبودي ببيني ... شهر آزاد گشته ؛ خون يارانت پر ثمر گشته" ...

ممد نبودي ببيني ... شهر ويران گشته !! ممد نبودي  نديدي ... و شايد چه بهتر كه نديدي !! شهري كه پس از رفتن تو آزاد گشته بود اينك نشاني از آبادي ندارد !! ممد نبودي تا ببيني با يارانت چه كردند !! نبودي ممد ... دوستان سابقت را همان بهتر كه امروز نبيني !! ديروز نبرد تو براي آزادي بود و امروز نبرد ميكنند با دوستان تو در سپاه براي بدست آوردن آزادي ... امروز ممدجان دشمن در داخل است ؛ نميدانم ممد جهان آرا ... اكنون اگر بودي در كدام طرف خط مقدم مي جنگيدي !!؟؟ آيا همچون محسن رضايي لباس رزم را بيرون مي آوردي و با لباس سياست خيانت مي كردي يا همچون ميرحسين موسوي و دوستانش در سلول هاي انفرادي اوين مشق عشق مي كردي !!؟؟

نبودي ممد ... نبودي ! يارانت را يك به يك از ميان برداشتند ! در روزگاري كه تو نيستي ، در روزگاري كه فكوري و فلاحي و نامجو و شيرودي و كشوري و ستاري و صياد شيرازي نيستند ؛ فرماندهان جنگ ، نخست وزير جنگ را تنها گذاشته ايد !

امروز 31 شهريور 1390 هست ؛ دقيقا 30 سال از روزي كه تو رفته اي گذشته است ... حالمان خوش نيست ممد جان ! نه از آبادي خرمشهر و آبادان خبري هست و نه حتي نشاني از آن كارون پر از آب مانده است ؛ كارون هم ديگر آن كارون قديم نيست . امروز سپاه ؛ كه زماني در جبهه ها مقابل دشمن مردم مي ايستاد و شهيد مي داد خود شده است دشمن مردم !‌ مردم را به جرم حمايت از حيات درياچه اروميه و زاينده رود مي زنند و مي كشند ! نشاني از روزهايي كه مردم روحيه استكبار ستيزي داشته اند نمانده است !! همه چيزمان نابود شده است ممد جهان آرا !

و امروز بايد بخوانيم : ممد نبودي ببيني ... شهر ويران گشته ؛ خون يارانت بي ثمر گشته ...

امروز براي جنگ ، براي تو ، براي آنانكه شهيد شدند ، براي خودم و براي خيلي چيزهاي ديگر بغض گلويم را گرفته است ...

اين بيت شايد جا افتاده بود از آن شعر معروف ...

"امیدم گشته نا امید بعد از هجر تو ؛ یاران می آیند اندر پی تو

موسوی آمد پی تو ، استقبالش کن ؛ بر کوی رضوان تو مهمانش کن"

نگارش سی و یکم شهریور 1390 توسط فرهاد| |

براي اولين بار بطور جدي شايد تابستان 76 بود كه بصورت اتفاقي و با كمك دوستم كه براي خريد يك كتاب به كتابفروشي رفتيم با افكار و انديشي دكتر علي شريعتي آشنا شدم ...

در آن سالها ، با وجود اينكه فضاي باز سياسي كه نتيجه انتخابات دوم خرداد 76 بود كم كم آغاز شده بود ولي كتاب ها و انديشه ها و حتي نام دكتر شريعتي ، در قانوني نانوشته همچنان ممنوعه بود !!

اولين كتابهايي كه بصورت كاملا جدي و عميق از نوشته هاي دكتر شريعتي خوندم (كه بعدها مراد و استادم شده بود و الهام دهنده افكارم) ؛ "حسين وارث آدم" و "قاسطين ، مارقين ، ناكثين" بود ... و بعدها "فاطمه ، فاطمه است" ... و "امت و امامت" كه فلسفه بسيار عميقي داشت !

و امروز 29 خرداد 1390 ، 34 سال پس از شهادت ابوذر گونهء علي شريعتي ، همچنان سوتكي كه كوزه گر از خاك گلويش ساخته بود آشفته مي سازد خواب خفتگان خفته را ...

و اما امروز اگر شريعتي مي بود ... زينب را در اسارت مي ديد و حسين را در خانه اش زنداني !!!

سوال اساسي همچنان اين بود : "چه بايد كرد !؟"

نگارش بیست و هشتم خرداد 1390 توسط فرهاد| |

صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم ...

سالگرد دوم خرداد 76 ،‌ ماجرايي نبود كه از ياد كسي برود ؛ ولي نمي دونم چطور بود كه امسال يادم رفت !!؟؟

به هر حال شايد الآن اين وبلاگ خواننده سابق رو نداشته باشه ،‌ شايد خيلي از خاطرات دوم خرداد 76 پاك شده باشه ... ولي امسال چهاردهمين سالگرد يك اتفاق بزرگ بود ... و براي گرامي داشت اين روز بزرگ ، اين وبلاگ پس از مدت ها آپديت شد ...

نگارش دوم خرداد 1390 توسط فرهاد| |

سَر نوشت : ملتي كه تاريخ خود را نداند محكوم به تكرار آن است !! انتخاب سرنوشت با شُماي خواننده  ...

براي مرد هميشه دوست داشتني ؛ جناب سيد محمد خاتمي

چند سال پيش در آخرين ماههاي دوران رياست جمهوري ات (ماهها و سالهايي كه الآن به شدت در حسرت تكرار آن هستيم) نامه اي نوشتي ادبي ، تاريخي و البته شايد فلسفي ! احساسي نوشته بودي و از كوير ... عنوانش : "نامه اي براي فردا" بود .

من امٌا ، امروز ؛ نامه اي براي تو مي نويسم براي همين امروز !! نامه اي نه به بلندي بالاي نامه تو ، نه به زيبايي نوشته هاي تو ؛ نامه اي كه هيچگاه تيراژگان نامه تو را نخواهد داشت ؛ هيچگاه مثل نامه تو تحليل نخواهد شد و شايد البته هيچگاه حتي توسط شخص تو خوانده نشود (!!؟؟) این نيز "نامه ای ست از انسانی که اگر فاقد هر فضیلتی باشد ،فضیلت دوستداری عدالت و ایمان و آزادی را دارد ."

خاتمي عزيز ! "من هم از کویر آمده ام؛ با همان امید و شکیبایی و ایمان. اما خود را چون بید مجنونی که تنها در گستره کویر ایستاده است لرزان می بینم" نه "بر سر ایمان خود" و نه آنطور كه تو گفتي"نگران که مبادا ناتوان از عمل به عهدی باشم که با خدای خود و با زنان و مردان بزرگوار این مرز و بوم بسته ام" ! ولي صادقانه بگويم كه آنطور كه تو گفته بودي "اميدوار" نيستم !! من نيز چون تو : "درس امید را از مدرسه کویر آموخته ام" ... ولي  نماي نزديك كه بماند ؛ حتي دورنماي آنچه امروز مي بينم فرسنگ ها با آنچه بتوان به آن اميد به سازندگي ناميد فاصله دارد ...

آري خاتمي عزيز !‌"هیچ قومی نمی تواند فارغ از آنچه بر او گذشته است ، آینده خود را برگزیند و آینده هرقومی نیز در گرو آگاهی ، اختیار ، انتخاب و اعمال اراده اوست" تو خود ديدي و از نزديك لمس كردي كه بر ما چه گذشت در اين نزديك شش سالي كه تو ديگر رييس جمهور ما نيستي !! ما به تعبير خودمان هم آگاهي داشتيم ، هم انتخاب مان درست بود و اِعمال اراده نيز كرديم ... من نيز چون تو اعتقاد دارم "استبدادزدگی درد مزمن و مشترک جامعه ماست." در چنين جامعه اي دروغ ، جنايت و خيانت به شكل ناباورانه اي اينروزها رواج يافته است ! در "نامه اي براي فردا" از "انقلاب اسلامي" نكته ها گفتي ، تمثيل ها گفتي و تعريف ها كردي كه بسيار بيشتر از آنچه به واقعيت نزديك باشد به رويايي در دوردست شبيه است ؛ انقلابي كه در وجه ايجابي  اين استعداد را داشت كه منشأ و مبدأ تاريخ نويني شد براي دين گريزي ،‌ حسرت آزادی ، حسرت بزرگ حاکمیت بر سرنوشت خويشتن و به کارگیری امکانات در جهت پیشرفت ! تمام تعاريف زيبايي كه از ويژگي هاي انقلاب اسلامي نوشته بودي را خوانده ام سيد محمد عزيز ! و بارها در اين انديشه سنگين فرو رفته ام كه سيد محمد خاتمي ويژگي هاي كدامين انقلاب را به تصوير كشيده است كه اينچنين خارج از افق چشم انداز نگاه ماست !!؟؟ شايد ما خوب نمي بينيم ، شايد گرد و غبار جلوي ديدن زيبايي ها را براي ما گرفته است !!!؟؟؟ ولي نه ! مگر قرار نبود كاري بشود كه زيبا ببينيم !؟ مگر قرار نبود جامعه اميد و حيات تازه اي پيدا كند !؟

بگذريم سيد محمد خاتمي ... هم تو و هم همه مخاطبان و خوانندگان احتمالي اين متن همه چيز را خيلي خوب و دقيق مي دانيد ؛ پس نيازي كه به تكرار نيست شايد !!؟؟

سيد محمد عزيز ! مي خواهم فراتر از شناسنامه و موي سپيد و فاصله ها با تو بگويم ؛ يعني جسارتاً دوستانه !

مي خواهم بگويم من نيز و خيلي از دوستانم نيز همچون تو اعتقاد قلبي دارند كه بايد : "این پندار غلط را که حاصل یک بیماری تاریخی است از ذهن خود بزداییم که : برای رهایی باید منتظر قهرمان بود." ولي اينبار من نمي خواهم به تو به چشم يك قهرمان نگاه كنم ؛ كه البته بايد اعتراف كنم زماني چنين پندار اشتباهي داشتم كه تو قهرمان ملتي هستي كه زير تازيانه استبداد به دنبال كورسوي آزادي مي گشت و از تو چنان تصويري در ذهن خودمان ساختيم كه با كوچكترين لغزشي كه در گامهاي قهرمان مان مي ديديم به يكبار از او نااميد و دلسرد مي شديم !!

مي خواهم از تو بخواهم رهبر ما باشي ؛ رهبر بودن به معناي قهرمان بودن نيست ؛ تو خود مي داني كه يك رهبر مي تواند به عنوان قهرمان مطرح بشود و حتي ستايش بشود ولي يك قهرمان در سطح يك قهرمان باقي مي ماند ؛قهرمان شايد نامش در زمان حال جاودان بشود ولي تا رهبر نباشد نمي تواند در تاريخ جاودان بماند ! اين روزها بسيار به اين جمله پرمعنايت مي انديشم كه : "البته همواره در این میان اصلاح طلبانی بوده اند که بر هویت دینی و ملی و بازگشت به خویشتن بعنوان پایه تحوّل و پیشرفت تأکید می کرده اند و خواستار نوسازی و نوآوری هم در فرهنگ ، هم در سیاست و هم در اقتصاد بوده اند و با سازمان و سامان خودکامه وابسته مخالفت می ورزیده اند." و بارها و بارها در دوراهي تاريخي اصلاح طلبي و براندازي همچنان اصلاح طلبي را برگزيده ام ؛ چرا كه اصلاح طلبي را از تو آموخته ام و مي دانم كه مي شود اصلاح طلب بود و تغيير داد !

رسالت تاريخي خود را درياب آقاي خاتمي عزيز ! در غياب تمام بزرگاني كه به سهم خود توانايي رهبري جنبش را دارند ؛ "ميرحسين موسوي" ، "مهدي كروبي" ،"مصطفي تاجزاده" ، "بهزاد نبوي" ،‌ "محسن صفايي فرهاني" ، "ابراهيم يزدي" ، ... و خيلي هاي ديگر ؛ اينك تو مانده اي ! رهبر باش و هدايت كن جنبش سبز را ... چشمهاي زيادي به تو اميد دارند ؛ هرگز اجازه نده اين شعر زيبايي برتولت برشت در مورد تو تعبير شود كه :

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
                                         من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
                                    من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
                                             من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم .
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
                              کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند ؛

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
مكث : ايده دعوت گستره وبلاگي از سيد محمد خاتمي براي رهبري جنبش سبز از دعوت يكي از دوستان عزيز براي نگارش نامه اي خطاب به ر.ه.ب.ر   ج.م.ه.و.ر.ي   ا.س.ل.ا.م.ي در خصوص آگاهي دادن از خطرات ادامه بازداشت رهبران در بند جنبش سبز ؛ "ميرحسين موسوي" و "مهدي كروبي" و ساير زندانيان سياسي بود ... ؛ و باور به اين ضرب المثل قديمي كه : " نرود ميخ آهني در سنگ" مقدمه اي شد بر آنچه خوانديد !
پي نوشت : اين متن مقدمه اي ست براي "پويش دعوت از خاتمي براي رهبري جنبش سبز" ؛ ما بايد قبل از هر چيز به خودمان ايمان داشته باشيم كه مي توانيم ؛ پويش دعوت از خاتمي براي انتخابات رياست جمهوري را يادمان نرفته است ؛ ما مي توانيم خاتمي را مُجاب به حضور پررنگ تر در صحنه كنيم ؛ هنوز دير نشده است !!
نگارش بیست و چهارم اسفند 1389 توسط فرهاد| |